برین ادامه

(از زبون سوم شخص مفرد)
1385/12/6(تاریخ زمانه هااا)

دکتر جاک مین:این الماس برای توه دختر جان
سحر:جدی میکی؟
دکتر جاک مین:ههههههه(خنده)بله تا آخر عمرت استفاده کنی و در آینده توبزرگ ترین نگهبان کره زمین و موبیس هستی
سحر:والیییی دلکتر جا مین^.^
سحر با دست کوچکش دکتر جاک مین رو بغل کرد یهووی دکتر جاک مین یاد زن و بچش افتاد...اشکش تو چشماش جمع شد  و گریه کرد و سحر رو بغل کرد
دکتر جاک مین:عزیزم....فدات بشم....دوست دارم عزیزم.....(هق هق)نهههههه(هق هق)

1395/4/3
(از زبون من)
دکتر جاک مین راست میگفت...من به بزرگ ترین نگهبان کره زمین و موبیس تبدیل میشم.خیلی خوبه....

1393/2/1
(از زبون حامی سحر)
من:شکستت میدم...شکستت میدم که از بین بری...شکستت میدم که دیگه دوستاتو نبینی و دوستاتو میکشم...شکسستت میدم که که بمیری...شکستت میدم....برو به جهنم!

الان(1395/4/3)
(از زبون من)
حامی...حرف های حامی روتو گوشم میپیچید...اینو بهم گفت که همیشه پیروز شه...هه...عمرا که بتونه موفق شه.حوصلم سر رفته بود نگاهم به تلوزیون بود اصن هیچی نداشت هیچ برنامه ای نداشت که ببینیم...با بی حالی پرت شدم رو تختو یه موزیکم گوش دادم...بو غذای مامانم همیشه میپیچید و صدا مامانم رو شنیدم:سحر بیا غذا!
جوابم این بود که پاشدم وگفتم:اومدم

شب بود و هممون خوابیدم بجز من...از تخت خودم پاشدم و به پنچره باز شده رفتم.چشمم به آسمون گرفت یه ستاره ای دیدم که چشمک میزد ولی بهش میگن ستاره چشمک زن حالا ولش کن یه آرزو کردم...آرزو کردم...ولی به شما نمیگم

مامانم:سحر ما داریم میریم نمیترسی که؟؟
من:نه خدافظ
مامانم:خدافط گلم
مامانمو برادرم و بابام رفتن بیرون ولی نمیتونم به شما بگم
تو اتاق بودم که صدای در اومد...وا؟مامانم همین زودی اومد دیدم نه اینجا نیست یهو یه صدای خنده تو گوشم پیچید...
نگا کردم...چی؟اون اون.....




ادامه دارد
15 نظر بدید
خخخخ
کم بود ببخشدی

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 تیر 1395    | توسط: ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI    | طبقه بندی: داستان روز و شب آفتاب و مهتاب،     |
نظرات()