بلآخره داسی اومدددددددددددددد
http://s7.picofile.com/file/8258043934/2016_06_30_05_31_58.jpg

دیدم یه دختره رو زمین نشسته داری تلوزیون نگا میکنه...اون...نارنیا بود!!!
من:ناری؟
ناری پشتشو نگا کرد:وایی ترسیدم
من:خخخخخخخ نترس ولی...تو چچوری بی اجازه اومدی؟
ناری:خو باهات کار داشتم دیگه:/دیدم نبودی مجبور بودم تلوزیون نگا کنم
من:خو حالا اینجام!
ناری:عه سلام سحر
من:خیلی خوب خبرت چیه؟
ناری:خبرم اینه که دکتر جاک مین با تو کار داشته...
همه چیزو گفت
من:آها باشه...باهم بریم به مخفیگاه دکتر جاک مین؟
ناری:اره
من سریع نامه ای برای مامانم نوشتم و منو ناری پرواز کردیم.ناری گفته مخفیگاش کجاش جوابم این بود که یه گودال جلو خودم درست کردم  و رفتیم تو و تو مخفیگاه ظاهر شدیم
ناری:واووو چه جایی!!
من:مگه تا حالا ندیدی؟
ناری:نه برای اولین بار اومدم اینجا
من:خوش اومدی!
چشمم خورد به دکتر جاک مین که مشغول کارش بود
من:دکی دکی!
دکتر جاک مین مارو نگاه کرد و گفت:اوووووو سلامم ااهاهاهاو(با خنده گفته بود)
دکتر جام مین منو بغل کرد:چطوری پشمالوی من؟
من خندیدمو گفتم:خوبم پرفسور باحال!
همه خندیدیم و دکتر جاک مینو رها کردم
دکتر جاک مین:چی شد اومدی اینجا؟
من:باهام کار...
دکتر جاک مین:اهاوم فهمیدم با تو کار داشتم هیممم:)
من:دکی نمیزاری حرف بزنم
***
دکتر جاک مین:تو اخبار شنیدم الماس گمشده که 2 سال پیش پیداش کردن الان گم شده
من:چه شکلی بوده؟!
دکتر جاک مین:نمیدونم نشون نمیده بزار نشون بدم ظبط کردم
دکتر جاک مین خبری که گفت ظبط شده رو بخش کرد
مجری اخبار:یه خبر به دستمون رسیده الماس گمشده که 2 سال پیش کشف کردن و در موزه**** نگهداری شد درباره گم شد
پلیس شهر:علت گم شدن الماس گمشده مشخص نیست فقط...(خم شد و یه چیز براق برداشت)چند الماس معمولی قیمتی ریتخه بیرون
ببینید از اینجا تااااااااا حالا نمیدونم کجا!باید ببینم کی الماس گمشده رو برداشته
بعد تموم شد
من:عه؟تموم شد؟
ناری:خوب چرا عکسشو نشون نداد؟
دکترجاک مین:نمیدونم
یهویی یه صدایی اومد
دکترجاک مین:کیه؟
ناری:شاید جادوگرا باشن
من:تنبل نباشیم ببینم کیه
اروم اروم رفتم تا ببینم کیه؟چی؟؟؟
من:الیزابت؟؟
الیزابت:او سلام اجی
من:سلام...تو چه چوری اومدی
الیزابت:نمیدونم خخخخ
ناری:عه سلام الیزابت
دکتر جاک مین با الیزابت آشنا شد و ما استراحت کردیم...
(از زبون فلاویا)
من:هانتی کجایی؟؟
وایی از دست این دختره-__-هر جا بگردم نیست>:|عجب دختریه!میدونین من با هانترس کجا بودیم...میگم:|ما الان وسط فروشگاهییییم واییی
همین طوری داشتم دنبالش میگردم با یکی برخورد کردم...کی بود؟؟
من:ام ببخشید
؟:اشکال نداره:)
چهرشو با مدل موشو دیدم...چییی؟؟یاابرفرض این سحره؟؟؟
من:تو سحری؟؟
؟:نه...چیه فکر کردی من همون دخترم؟:)
من چپ چپ نگاش کردمو گفتم:اه اه پسرک پررو!!کی هستی حالا؟
سوگا:اسمم سوگاس از آشنایت خوشبختم...
من:منم
سوگا:اوه راستی یه دختره میگه من دنبال فلا میگردم
من:هاننننن؟هانتی!!
هانترس:.وایییییی سوگا کمکم کن الان منو میکشه!!!
من:هانتی من از خرید خلییییی متنفرمممممممم>.<
ناگهان سوگا جلوی من بود
من:هانننن؟
سوگا:ولش کن بچه رو!
من:به تو چه>:|
سوگا:عه بسه عه>:|
ما با کلی غر غر رفتیم بیرون.هانتیگفت که سوگا رو بیاریم منم جوابم نع بود هی اصرار کرد جواب شد مثبت:|یهوی بالا سرمونو نگا کردیم چند تا هواپیما جنگی بود
من:یا ابرفرض0.0
سوگا:لغنتی هاحامی سحر اینبار چی کار داره؟
هانتی:حامی سحر؟؟
یهویی یه موشک به سمت هر سه تامون اومد راه فراری نداشتیم...چی کار کنم...خدا خدا میکردم که یکی بیاد نجاتمون...خدااا...بدبخت شدیم...بوممممممم




ادامه دارد
20 نظر

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 تیر 1395    | توسط: Saebyeog EXO-L (Sahar shali)    | طبقه بندی: داستان روز و شب آفتاب و مهتاب،     |
نظرات()