خوب خوب سلام برا خوانندگان داسی!بیا داسی قسمت سوم رسید!راستی ما داریم میرم بیرون نظر بدین نبینم نظر نداده باشین!
توشینگ تو ادامه داسی!


از زبون فلا

خدا خدا میکردم ما نابود نشیم...یه صدایی شنیدم...
؟:فلی باز کن!
چی؟چشامو میگه
http://orig15.deviantart.net/0fc4/f/2016/186/c/9/arata_blushing_icon_by_magical_icon-da8tsvi.gif
؟:هانتی میگه باز کن چشاتو؟
من:ای بابا چرا؟
http://orig15.deviantart.net/0fc4/f/2016/186/c/9/arata_blushing_icon_by_magical_icon-da8tsvi.gif
هانتی:چون تو هوا ملحقیم(اشتباه نوشتم)
چشامو باز کردم دیدم....هانتی راست میگفت منم هیی جیغ میزدم میگفتم چی شد؟مردیم؟رفتیم به بهشت
http://orig01.deviantart.net/3585/f/2016/179/4/4/nagisa_surprised_icon_by_magical_icon-da7xwp7.gif سوگا و هانتی یه پوکر تحویل دادن و گفتن نع یکی نجاتمون داد!
من:کی حالا؟
http://orig15.deviantart.net/0fc4/f/2016/186/c/9/arata_blushing_icon_by_magical_icon-da8tsvi.gif
سحر:من:)
چی؟سحر؟اووفف خداروشکر اگه سحر نبود چی کار میکنیم؟بچه های خوبه تو خونه چی میگین؟نمیدونید؟منم تا اطلاع ثانویی نمدونم:|

از زبون من

من با سه نفر بردمشون مخفی گاه دکتر جاک مین.جاک مین این جا نبود بلکه مشغول کارش بود.الی تو آشپز خونه بود ناری رو میز خوابیه بود(وا؟)سوگا هم ماجرای که فلا از خرید بدش میادو از این حرفا!
بگذریم دکتر جاک مین کارش تموم شد اومد پیش ما دکتر جاک مین سوگا رو دیدم خوشحال شد و بغلش کرد از ذوقش گریه کرد
دکتر جاک مین:اوهه خدارو شکر کجا بودی
http://orig09.deviantart.net/1b13/f/2016/178/2/d/chika_impatient_icon_by_magical_icon-da7syhp.gif
قضیه رو گفت
دکتر جاک مین:عه نمیدونستم چطور ممکنه؟http://orig11.deviantart.net/cab4/f/2015/183/5/6/nagisa_blinking_icon_by_magical_icon-d8zmc5q.gif
فلا:نمیدونم:|http://orig06.deviantart.net/e1e2/f/2016/186/9/6/arata_face_palm_icon_by_magical_icon-da8tswr.gif
هانتی:چه گویم اصن یادم نبود:/http://orig15.deviantart.net/0fc4/f/2016/186/c/9/arata_blushing_icon_by_magical_icon-da8tsvi.gif
دکترجاک مین:خوب پس...
یهویی صدای انفجار اومد!
سوگا:من باید برم
http://orig08.deviantart.net/d0b7/f/2016/179/1/e/nagisa_angry_icon_by_magical_icon-da7xwnp.gif
من:چی؟
سوگا:من باید برم اون هواپیما های حامی سحر رو نابود کنم تو باید همین جا بمونی شیرفهم شدی؟
http://orig08.deviantart.net/d0b7/f/2016/179/1/e/nagisa_angry_icon_by_magical_icon-da7xwnp.gif
من:چی؟http://orig09.deviantart.net/a91f/f/2016/178/2/1/you_looks_icon_by_magical_icon-da7syrl.gif
ولی سوگا بی توجه ای از پنجره افتاد و پرواز کرد
من:نه!
دکتر جاک مین: چی شد؟
من:سوگا رفت هواپیما رو نابود کنه مجبوره خودشو بکشه
دکتر جاک مین:نه چی میگی دختر...
http://orig06.deviantart.net/e1e2/f/2016/186/9/6/arata_face_palm_icon_by_magical_icon-da8tswr.gif
ناری:وای نه!
من:چی شده؟
http://orig09.deviantart.net/a91f/f/2016/178/2/1/you_looks_icon_by_magical_icon-da7syrl.gif
ناری:شا...شانو!باید دنبال شانو بگردم...
من:چی؟؟؟
ناری بدون توجه رفت!چطور ممکنه؟سوگا میخواد هواپیما رو نابود کنه ناری هم میخواد دنبال شانو بگرده!پس من چی کار کنم؟چی کار؟
دختر هیچ وقت ناامید نشو...
http://orig15.deviantart.net/5351/f/2015/183/7/2/nagisa_smiling_icon_by_magical_icon-d8zmc0e.gif
دکتر جاک مین وقتی اینو گفت رشته افکارم رو پاره کرد
دکتر جاک مین:...ناامید نشو پس...ناری کجاست؟
من:رفت دنبال دوستش یعنی شانو میگرده...
هانتی و فلا سر کلشون پیدا شد
هانتی:چی شده؟
فلا:اتفاقی نیوتاده که؟:|
من اصلا هیچی نمیگفتم...انگار زبون نداشتم حرف بزنم....دیگه صدا دکتر جاک که به هانتی و فلا بگه رو نشنیدم...کم کم خیلی ناامید میشم...باید برم...دنبال ناری... سرمو تو پنچره بیرون کردم...شهر در حال نابودی بود..چطور ممکنه حامی این کارو بکنه؟!میخواستم برم ولی یکی دستمو گرفت!
؟:سحر نرو!
http://orig13.deviantart.net/63a9/f/2016/072/6/9/nao_worried_icon_by_magical_icon-d9uxd4w.gif
سرمو رو کردم به هانتی....هانتی بود که...که دست منو گرفته...
هانتی:سحر نرو...میخوای چی کار کنی؟
http://orig13.deviantart.net/63a9/f/2016/072/6/9/nao_worried_icon_by_magical_icon-d9uxd4w.gif
من:دستمو ول کن...http://orig08.deviantart.net/d0b7/f/2016/179/1/e/nagisa_angry_icon_by_magical_icon-da7xwnp.gif
هانتی:دنبال کی هستی؟میخوای هواپیما هارو نابود کنی؟
من:میگم دستمو ول کن...
http://orig08.deviantart.net/d0b7/f/2016/179/1/e/nagisa_angry_icon_by_magical_icon-da7xwnp.gif
هانتی:میخوای زیر موشک بمیری؟هان؟؟؟!!میخوای...
داد زدم:دستمووو ول کنننن!میفهمی هانتی؟خیلی حرف میزنی!
هانتی دیگه هیچی نگفت...
با خودم گفتم:وای نه...چیکارش کردم...سحر این چه کاریه؟لعنتی!
به صورت هانتی نگا میکردم سرش پایین بود فقط اشکای سرازیر شده رو میبینم...
من:هانتی...ببخشید که...
هانتی سرشو بالا اورد و با اشک شناور شده گفت:هیچی نگو....نمیخوام صداتو بشنوم....هق هق
http://orig14.deviantart.net/473f/f/2016/114/0/1/chika_crying_icon_by_magical_icon-da014p7.gif
من:ببخشید تقصیر...http://orig13.deviantart.net/63a9/f/2016/072/6/9/nao_worried_icon_by_magical_icon-d9uxd4w.gif
هانتی:اره تقصیر توعه!...دیگه حرف نزن...http://orig14.deviantart.net/473f/f/2016/114/0/1/chika_crying_icon_by_magical_icon-da014p7.gif
من:میخوام حرف بزنم...
هانتی:ساک...
من:اه بسه....میخوام یه چیزی بگم...

هانتی:چیه؟...
یه جعبه آهنی به هانتی دادم وگفتم:این برای توعه...خوب....باید برم...
http://orig12.deviantart.net/1f42/f/2015/183/d/5/nagisa_speechless_icon_by_magical_icon-d8zmc4h.gif
هانتی:هی...
من:چیه؟
هانتی:مراقب خودت باش...
http://orig13.deviantart.net/63a9/f/2016/072/6/9/nao_worried_icon_by_magical_icon-d9uxd4w.gif
هانتی اینو گفت هزار بار تو ذهنم شنیدم....یاد تیفانی(گون)افتادم...
من:تیفانی...
هانتی:چی؟
من:هیچی...باید برم....
و پرواز کردم...
(از زبون....
دانای جز:من!
دانای کل:کی گفته تو باشی؟
دانای جز:به تو چه احم...
من:اه بسه دیگه دانا جز خر....دانای کل بگه
دانای کل:چشم سحر ممنون
من:خواهش^.^دانای جز یا دهنتو میبندی و ببندمت؟
دانای جز:فکم را بستم
من:آ باریکلا بگو دانای کل!)
(از زبون دانای کل)
هانتی جعبه آهنی رو باز کرد توش یه کلید آبی رنگ بود که شکل لوزی بود

و یه کاغذ بود که نوشته شده بود هانتی باز کرد و خوند....نمیگم چون اطلاع داده بود کلید رو نگه داره وازش عذر خواهی کرد تو نامه نوشته بود
هانتی اشک ریخت و گفت:اخه چرا...هق هق
دکتر جاک مین و فلا و الیزابت هانتی رو بغل کرد حالا بماند سحرو ببینیم چی کار میکنه؟
(من:میخوای من ادامه بدم؟
دانای کل:نه نمیخواد خودتو خسته نکن ادامه رو میگم
من:بزار بگم:(
دانای کل اوکی بفرماید)
(از زبون من)
اه...این صداهای انفجار گوشمو کر کرد...حامی سحر لعنتی... یهویی یه موشک رو به من بود کنترلمو از دست دادم ولی چشمم به سیاهی رفت...


نظر بدیننننن  
 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 تیر 1395    | توسط: Sαєвуєσg вαєк Sαнαя ΣXO    | طبقه بندی: داستان روز و شب آفتاب و مهتاب،     |
چطور بید؟D:()