سلامممممم باز یه پستی دگر=|
اومدم با داسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی زنجیر
بخونید فقط گیج نشیدا
اینم بنر:

برو ادامه=|

مامان سحر خیلی ترسیده بود!بغض شدیدی گرفته بود!با بغض شدیدش گفت:دکتر!دخترم...دخترم چی شده؟
دکتر:خوب دختر شما سرش خوره به زمین جاده خورده ولی خداروشکر جمجمش طوریش نشده ولی...
مامان سحر از ترس و لرز شوکه میشد گفت:ولی چی دکتر؟خواهش میکنم سریع بگو...
دکتر:ولی یه مشکلی هست!
مامان سحر:چه مشکلی؟
دکتر:متاسفانه حافظه دخترتون از دست داده...
مامان سحر شوکه شد!دیگه هیچ حرفی رو نمیتوننست بگه ولی یه حروفو میگفت و تکرار میکرد:د...د...د...
یهوی گریش گرفت و جیغی زد و گفت:نـــــــــــــــــه دخترم چرا آخههههه هق هق...اههههه....چطور ممکنه؟نـــــه!
دکتر:لطفا آروم باشید خا...
مامان سحر:نمیتونم آروم باشم میفهمی نمیتونم اههههههه
بیچاره سحر که حافظه شو از دست داده بود!سحر با چشای خوابالوش و دهن وا مونده خیره به گلدون شکسته بود...خودشم این گلدونو هلش داد و شکست...یهوی سحر یه جلمه عجیبی که همش تکرار میکرد کفت:من میمی-رم...من میمی-رم...من میمیرم...
شاید حس میکنه در حال مرگه!شایدم نه!یا شاید دیوونه شده باشه...شایدم نه...


(داستان زنجیر قسمت اول:سفینه حامی سحر)
(5 ماه قبل)



همه چی خوب پیش میرفت سازمان اچی ها وضع خوبی داشتن و هر دفعه معموریتو به اتمام میرسوند.سازمام رد دیاموند هم مثل سازمان اچی ها وضع خوبی داشتن!دنی و مانی و دمین همینطور درگیری اجیاد کردن!هانتی تو پست بوم که همیشه اونجا میرفت و به ستاره ها خیره بود و کم کم خوابش گرفت و به اتاقش برگشت و همون تخت خودش خوابید.الکسی و سم و کریستالم همینطور.رکسی با بیحالی رو تخت دراز میکشه و کم کم چشمش سنگین میشه و به آرومی خوابش گرفت.دیزار ایمی جان زک مارتین  کاترینا و سم مخصوصا الیزابت هم به خونشون برگشتن و به خواب فرو رفتن.مغازه ها هم بسته بودن...تو خیابون ها هیچ ماشینی نبود.تو خونه تیفانی تیفانی با مری جین کمی حرف زدن ولی دیگه خوابشون گرفت و رو تخت خوابیند...البته تو اتاق تام برادر تیفانی هم زود تر از مری جین و تیفانی خوابیده بود!لی لی و لیزی که همیشه درکنار هم خوابیده بودن چون اینا خواهرن و واقعا هم دیگرو دوست داشتن!شیمر هم کلا خواب میدید و کیف میکرد.بعد درگیری دنی و مانی با دمین کم کم خوابشون بردن.اریک هم به خواب فرو رفته بود.ولی سحر که تو تخت دراز کشیده بود و نمیتونست خوابش ببره...حامی سحر برای یه نقشه شیطانی یه فکری میکرد.یه سرباز اومد و گفت:قربان...دو نفر سربازا کشته شدند
حامی صندلیشو چرخوند و به سربازنگا کرد:چرا؟تو دوربین مدار بسته دیدی؟
سرباز:بله قربان.ولی اون فردی که دو سربازو کشت نبود
حامی:گیچ شدم...هی صبرکن...اون فرد سحر نیس؟با الماس نیلی که همیشه دستش بود؟
سرباز مکث کوتاهی کرد و کفت:نه قربان
حامی:چی؟اون سحر نیس؟
سرباز:نه!...ولی شاید شما راست میگی
حامی:اه بسه وقت منو گرفتی داشتم یه نقشه میکشیدم برو برو اه.
سرباز:چشم قربان...و سربازاز آتاق بزرگ حامی خارج شد...حامی خنده شیطانی کرد و فکر کرد:سحر رو این طوری شکست میدم...موهاهاهاها


صبح روز


(خونه هانتی.از زبون هانتی)
من:بش من احمق
هری:نمیدم نمیدم:)
من:نمیدمو کوفت گوشیمو بده
هری:آ آ نمیدم خواهر من
من:احمق میکشمت
یهوی نایل پاشو محکم به پای هری زد و دادی کشید
هری:اااااااااااااااااااا پام پام نایل ول کن پامو خواهش میکنم پاممممممممممممم
نایل:نمیخوام نمیخوام باید گوشیشو بدی:)
هری:نمیخوام نمیخوام(ادشو در اورد)نایل ول کن پامو
من:اوهویی هری خر به داداش کوچیکم ادشو در میاری حالا ببین
منم پامو خیلی محکم به پای چپش زدم(نایل پای راستی رو گذاشته._.اینو گفتم در جریان باشید._.)
هری:نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه پاممممممممممممم هانتی ول کن پامووو
من:آماده ای؟
نایل:یس^_^
و هر دوتامون دو تا پای هری رو له کردیم....البته بگم قیافه هری دیدنیه خخخخ
هری:نه!اییی!اوخ!آآآآآآییییی(آب یخ ریختم سر هری)وایعیعیعیععی....اوآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ایی ایی ایی(آب بسیار داغ ریختم رو سرش)(فریاد زدنش تو حلق هری._.)سوختم سوختم سوختم
ای وای گوشی نازنینم کوش؟دیدم نایل گوشیم دستش بود به من دادو یه ماچ به سرش کردم و رفت بازی کنه...هری نمیدونم چیکارش کنم هر کاری کردم ادبش کردم دیه:|هری اصن تکونم نمیخورد عین مجسمه شده بود:|بعدش به دنی خواهر گلم زنگ زدم!:)


(در خونه دنی مولی از زوبن دنی)

دیشب منو مانی و جهش یافته تصمیم گرفتیم یه فیلم سینمای ببینیم دمین فیلم ترسناک گذاشت:|تا صبح من با قیافه پوکر فیس فیلمو نگا میکردم:|حالا صبح شده پیش من خوابیدن عین چی مثلا؟!!:|یهوی صدای زنگ تلفن خونه در اومد منم با پوکر سریع عینهو ارواح خبیث تلفن برداشتم:|
من:الو؟
هانتی:سلاممممممممم^.^
من:ویییی خواهرم سلام خوبی؟^.^
هانتی:بد نیسم:|
من:وات د بد نیسم؟:|
هانتی:ای دونت نو مای سیستر:|
من:ای بابا رفتیم تو فاز انگلیسی:|
هانتی:وولش توچطور خوبی؟
من:گند جدید:|
هانتی:وات د گند جدید؟
من:چه بدونم:|مانی و دمین فلیم ترسناک دیدن من بدبخت نترسیدم:|||
هانتی:خو وولش راستی دنی؟
من:هوم؟
هانتی:ساعت 6 بیدار بودی؟
من:نه چطور؟
هانتی:من بیدار بودم یه صدای عجیب اومد توخونه پیچید بدجور انگار زلزله اومده بودبعد تو پنجره دیدم یه سفینه بزرگ بود نمیدونم سفنیه چی بود؟:|بعد خوابیدم حالا رفتم دوباره رفتم پنچره دیدم دیگه اون سفینه نیس:|
من:اوه!مای!گادیتت0___0
هانتی:یسسسسس0______0
من:خو بسه من برم:)
هانتی:برو سیستر من برو^_^
من:بایییی^_^
هانتی:بابای^_^
تلفنو قطعیدم یهوی مانی خوابالو گفت:کی بود داداچ؟
من:هانتی خوشگلم^_^
مانی:خو مبارکه-_-
من:چی چی مبارکه مگه گفتم آدام بهم زنگ زده؟0__0
مانی:اره-_-....نه نه! اشتباه گفتم<:(
من:چرت و پرت نگو مانی:|

(در موبیس)
از زبون شانو
یه روز گرم تابستونی،نمیدونم چرا اگمن خبری نیس؟معلومه!چون سحر با قدرتش محافظت درست کرده و اگمنم نمیاد!شاید اگمن یه نفشه ای برای از بین بردن محافظت سحر بکشه...من که میگم نه!اگمن هم برنامه اوقات فراعت برنامه ریزی کرده و رفته مسافرت!مممم...یهوی اریک سر کلش پیدا شد:شانو ناری کو؟
من که در حال تماشا کردن برنامه تلوزیون بودم گفتم:تو اتاقه بیدارم هست... و اریکو دیدم:چطور؟
اریک:اومدم بگم پیتزا بخوریم
من:چی میگی؟الان صبحانه خوردیم حالا پیتزا خریدی؟بدو بزار تو یخچال
اریک:باشه:(
اریکم رفت!بهتره زنگ بزنم به پوریا...اما،شمارشو ندارم:(ای وااااااای خدا اصن...ولش کن میرم پیش ناری...
درو که وا کردم:ناری...ناری؟
دیدم ناری رو تخت نشسته. پنجرهشم باز شده داره بیرونو نگا میکنه
من:ناری...چیزی شده؟
ناری:شانو...حس عجیبی میکنم
من:چه حسی؟
ناری:حس میکنم که یه اتفاقی داره میوفته.
من:ممم ولش کن ناری...ناری؟
ناری:چیه؟
من:تو ساعت شش بیدار بودی؟
ناری:اره...
من:منم بودم یه...
ناری:نمیخواد بگی...خودمم میدونم
من:ناری گشنت نیس؟
ناری:نه...
من:خوب چیزی خورد...
ناری:بسه دیگه!چقدر سوال میپرسی اه برو بیرون...میگم برو بیرون
منم درو بستم.چرا ناری اعصابش خورد شد؟اها بخاطر سوال زیاد پرسیدن...
(دانای جز:واییی شانو چقدر حرف میزنی؟
شانو:خوب چه کنم؟
دانای جز:آخه هم زیاد سوال میپرسی هم زر میزنی
شانو:زبونتو گاز بگیر
دانای جز:میکشمتتتتت
دانای کل:به دلیل حرف های ناجور و فحش های خیلی ناجور سانسور میکنم:|پوریا بخون:|)

از زبون پوریا

(چند ساعت قبل ساعت 6 صبح)
من:این چیه؟سفینس؟
زهرا:فکر کنم.امیر تو هم سفینه میبینی؟
امیر:اره،ولی سفینه کی هست؟
من:نمیدونم مال کی هست
زهرا:پوریا اون نقطه نوره چیه؟
دیدم اون لیزره رو لباس منه...یعنی میخون منو بکشن؟امیر و زهرا هم اون نقطه قرمز رو لباسشون ظاهر شد .
زهرا:وایییی بازم لیزر؟
من:فکرکنم مرگ نزدیکمونه...
ولی هنوز طوریمون نشد!خیلی عجیب یه نفر مارو نجات داد.صبر کن بببینم؟اون...اون سحر نیست؟چرا همونه!
من:سحر!
زهرا و امیر:سحر؟
من:اره دیگه!مگه چیه؟
امیر:ما که سحرو نمیبینیم.تو چی زهرا؟
زهرا:منم همینو میگم
من:ولی خود سحره
امیر:پوریا زده به سرت؟اصن سحر کجاست؟
من:اه نور سبز رنگه رو نمیبینی؟
امیر و زهرا اون نور سبز رنگو دیدن و باور کردن.سحر پیش ما اومد و دستور داد که برگردیم خونمون و ماهم همین کارو کردیم.
(13 ظهر)
داشتم به فکر اون سفینه فرو میرفتم؛واقعا عجیبه چرا سفینه ساعت شش اومده اینجا و الانم نیست!علتش چی بوده که اومده اینجا؟اصن این سفینه مال کیه؟و هزاران سوال تو مخم میچرخید و میچرخید.یهوی رشته افکارم پاره شد،امیر اومد پیشم:پوریا؟باز تو فکر سفینه ای؟
من:اره.این فکره منو عذاب میده. خیلی گیچ میشم
امیر:فراموشش کن
من:چی؟
امیر:فراموشش کن
من:خوب...نمیتونم!
امیر: چرا نمیتونی پوریا؟
من:خودمم نمیدونم امیر.
امیر:وای چقدر نادونی!تا کی بخوایی آدم باشی بدبخت؟
من:زبونتو گاز بگیر!خودت کی آدم میشی؟هان؟
امیر:به توچه پوریا!پررو شدیا!
من:نه!تو پررو تر شدی!
امیر:بیشعور الان حالیت...
یهوی زهرا اومد:چه خبره؟؟
ما هیچی نگفتیم جز این که زهرا رو دیدیم
زهرا:این دفه باز شلوغش کردین
امیر:فوضول!به تو مربوط نیس تو کارا دخالت کنی
زهرا:من دخالت کردم؟شما کی خجالت میکشین؟هی شلوغش میکنین؟اینم از پریروز اینم از امروز!بسه دیگه!اه خجالت بکشین
و محکم درو بست!من و امیر...همراه با سکوت...
از زبون الکسی

من:کریستال!باز چه گندی زدی؟
کریستال از راه دور:هان؟!من؟گند زدم؟چه گندی؟
صورتم خیلی قرمز شد:لباسامو چی کار کردی؟
کریستال:ای وایییی!(اومد تو اتاقم)الکسی...من حواسم نبود شیر کاکائو از دستم افتاد همه لباسات ریخت
من:کریس!من تازه تو ماشین لباس شویی گذاشتم!اون وقت این کوفتیتو از دستت افتاد ریخت لباسایی که تازه شستم؟بیشعور؟میکشمتتتتتتت؟
کریستال:الکسییییییییی!
منو کریستال کتک و کتک کاریمون شروع شد کریستالم همش فرار میکرد منم پیداش میکردم یهو!دینگ دینگ!یا ابرفرض کیه داره زنگ خونه رو میزنه؟!من کریسو ول کردم اونم دماغش شکست!درو باز کردم.سحری بود^.^
من:وایییی عشقممممم سلام!^.^
سحر:سلاممممممم الکسی^.^
و همدیگرو در آغوش هم شدیم.و بعد ولش کردمو کلی احوال پرسیو اینا سحر اتاق پذیرایی اومد و روی یه مبلی نشست
سحر:شنیدی سفینه حامی سحر اومده اینجا و حالا الانم نیس؟
الکسی:اره چطور؟
سحر:همینطوری!
و کلی حرف درباره سفینه صحبت میکردیم تا اینکه
سحر:اوه الکسی شرمنده بهتره برم
من:کجا؟
سحراز جاش بلند شد:بهتره برم مخفیگاه دکتر جاک مین
من:جاک مین؟
سحر:اره!تو هم میایی؟
من:ام...من؟خوب باشه میام!
خودمونو آماده کردیم برای رفتن به مخفیگاه دکتر جاک مین و صدا کریستال در اومد:الکسی اگه داری میری من لباساتو میشورم قول میدم شیر کاکائو رو نریزم تو لباسات قول قولا!

_______________
از زبون دکتر جاک مین
(مخفیگاه دکتر جاک مین)
تق تق!خوب سحر بلاخره اومد.درو باز کردم
من:اووو سلام سحرخوبی؟
سحر:سلام!این الکسا هستن بهترین دوستم
الکسا:سلام
من:سلام خوش اومدی!
سحر و الکسا رو صندلی نشستند و سحر یه سوال ازم پرسید:دکتر!شما سفینه رو دیدین؟
من:اره...
الکسی:ام این سفینه مال کی بوده؟
سحر:مال حامی سحر بوده
الکسی:حامی سحر؟اون کیه؟
سحر:بعدا تعریف میکنم....دکتر حالا این سفینه تو شهر چه گندی زده؟
دکتر جاک مین:داستانش طولانیه...





















به چی زل مینگری؟=|
تموم شد=|
ولی قسمت دوم الان میزارم:)
نظررررررررررررررررررررررر:|

نوشته شده در تاریخ جمعه 7 آبان 1395    | توسط: ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI    |    |
نظر بده=|()