قسمت دوم رسیدصلوات
اللهم صل الا محمد و آله محمد

بی مقدمه شوت شو ادامه

(دوستان این زبون عجیب و افسانه ای بنام پپرونی میگن که شیطانی ها این زبونو دارن.پس گیج نشید)

-سوسونیوا آوفه کیشو وه.شیناضو که لو گرو تاف(آوف گروه رکسانا را شکنجه دهیم)(آوف یعنی من میخواهم)
همه:ووه ووه(بله بله)
-مرسا؟(میسا؟)
میسا:ووه؟(بله؟)
-ساسابه کو ناو بهی شو شیناضو!پسن!(شلاقو بردار و شکنجشون کن!بجنب!)
میسا:سوبه(باشد قربان)
میسا به اونا شلاق زدند.رکسی جیغ میکشید و اشکاش سرازیر شد.هیچ چاره ای نداشت جز گریه کردن!

(داستان زنجیر قسمت دوم:فرار از جنگل شیطان)
(از زبون دانای کل)

بلآخره به خونهشون برگشتند اونم با بدنای کبود و زخمی...
رکسی خیلی عصبانی بود که نمیتونست خودشو کنترل کنه!دستشو رو چشاش گذاشت که یه کمی آروم باشه
شای دلو شکمو مالید و گفت:ای شکمم...اییی رکسی بیا شکمم
رکسی با همون حالت گفت:نمیتونم
شای:چرا؟
یهوی رکسی از جاش بلند شد و گفت:چون اعصابم خورد شده و همش تقصیر آنتونیوعه!
شای میخواست حرفی بزنه ولی رکسی گفت:هیچی نگو شای... بزار راحت باشم...
و نشست.یهوی صدای قفل در اومد.آنتونیو بود
آنتونیو:سلام بچه ها...عه؟چرا...چرا همتون سیاه و کبود...
یهوی رکسی به حرفش اومد:چون مارو شکنجه دادن...اون وقتم میخواستی نجاتمون بدی ولی کلک زدی...حالا ما شدیم یه توله سگی که یکی آسیب زده
آنتونیو:من کلک زدم؟اون گفته بود...
رکسی:فکتو ببند!تو می خواستی از زندون کثیف آزاد بشیم ولی...من حرفی ندارم جز این که تو یه احمقی شروری!بفهم اینو...
و به اتاقش رسید و درو محکم بست!انقدر محکم بست که هم گروهیاش ترسیده بودند
شای:رکسی یهوی چش شد؟
آنتونیو:هیچی...فقط سگ اخلاقی کرد

____________________________________

(از زبون الیسا)
(قبل از شکنجه شدن گروه رکسانا)
بلآخره یه سال...یه سال تو آمریکا بودم و حالا برگشتم به شهر خودمون همراه با داداشم خودم آرتور
یه سال دوستامو ندیدم...مث دنی.سحری.لی لی . لیزی و کلی دوستایی دیگم...هییی خدای
-الیسا...لباس آبیم کو؟
رشته افکارم پاره شد:چی میگی؟
آرتور:میگم لباس آبیه...
بدون این که حرفشو ادامه بده گفتم:تو کمدم گذاشتم
آرتور:آها مرسی
تا خواست بره گفت:آها یه چیزی!(بر گشت و گفت)میشه بریم جنگل فیلیک؟اون جا دوست دارم برم
من:خوب باشه کوله پشتی رو برداریم بریم
بعد آماده شدن و خارج شدن خونه چند دقیقه ای بعد رسیدیم به جنگل فیلیک
صدای پرنده ها خیلی آرامش دهندس...صدای میمون:|و بد تراز همه یه ببر هم نزدیک بود مارو چنگ بزنه:|همون طور که راه میرفتیم یهوی آرتور داد زد و گفت:منو نکشید!
اومدم سمتش:چی شده؟
آرتور با سرش اشاره به یه دختر کرد...یه دختری که اسلحه داشته0_0
من:استقفر الله0___0از ما چه خواهی؟
دختر:تو کی هستی؟
من:سوال منم همین بود
آرتور:منم:|
دختره:ببینید من همه آدمارو میکشم چون من یه قاتلم
آرتور:قاتل0______0؟؟خواهرمو بکشی بدبختت میکنم
من:ببین ما هیچ کار بدی نکردیم حالا اومدی با اسلحه مارو بکپونی
دختره مکثی کرد و گفت:بنظر میاد که آدمای بدی نیستین
منو آرتور:چی؟0____0
دختره:پس من شما رو نمیکشم...
آرتور ذوق زد:جدی میگی؟هوراااا...
من زدم پس کله آرتور:ببند تالار اندیشتو:|
رکسی:اسمم راکسله میتونی بگین رکسانا رکسی
من:بنده الیسا و دادشم آرتور
رکسی:خوبه...
من:میگم...میشه بیایی خونه؟
رکسی:نه
من:بیا دیگه خواهش
آرتور:پیلیز...
من:تو دیگه ببند تالار اندیشتو:|
رکسی:خیلی خوب...باشه اومدم

_______________________________

(از زبون راوی)
سلنا با دیدن عکس جسی لینو(عموی حامی سحر لینو)لبخندش رو ظاهر کرد و گفت:پس دنبال جسی لینو میگردی هان؟!
جاش:اره...البته اون یه جاسوس حرفه ایه.میدونی که؟
سلنا:کی میاد؟
جاش:همین الان
و جسی اومد و کنار جاش نشست و یه کاری گفت
جاش:ببین میایی ببینی سحر چه کار میکنه(بیشعور منو چچوری شناخته؟:|)و بعدش برو سازمان اچی ها ببین معموریت چیزی دارن برن بیرون بعد برام پیامک بفرس.
جسی:پس اوکیه دیگه؟
جاش:اره...
تا جسی از جاش بلند شه جاش گفت:صبر کن جسی
جسی برگشت و گفت:چیه؟
جاش:مقداری بیست دلار به من بدی
جسِی:چی میگی؟برای جاسوسی کردن پول بدم؟همچی چیزی
جاش:30 دلار
جسی:بروبابا
جاش:60 دلار
جسی:بابا چرا بیشترش میکنی؟
جاش:اگه غر غر کنی باز مقدار پول و افزایش میکنم
جسی:خیلی خوب ...
جاش:...
جسی:...
جاش:10 دلار
جسی پول رو از جیبش دراورد و گذاشت روی میز و جاش هم پولو برداشت و تو جیبش گذاشت.
جسی موقعی که از کافی شاپ خارج شد با خودش گفت:جاش احمق...بلاخره میکشمت!
____________________________


پاملا هنوز پارچه رو بالا نیورد چون هنوز مسابقه شروع نشده بود.دیزار شک کرد رقیبش کی بوده؟رقیب مسابقه یه پارچه رو دهن و دماغش پوشنده بود که هیچکی نفهمه اون کیه؟دیزار به رقیبش گفت:هی؟میشه یه دقه کامل صورتتو ببینم؟
رقیبش به دیزار باچشمای آبی رنگ نگاهی کرد.دیزار شوکه زد و دید.یه ذره شک کرد اون دهمون دخترس؟
پاملا:سه.دو.یک.حرکــــــــــــت
و پاملا پارچه رو به بالا اورد و بلاخره هر دو ماشین گاز گرفتن.بعد چند دقیقه فرد برنده شد و دیزار با بدبختی از ماشینش پیاده شد.هیاهوی تماشا گران بیشتر شده بود و همه تشویق کردند.دیزار کلافه به فرد نگاه کرد؛فرد سوار ماشینش شد.دیزار هم سوار ماشین شد و  به دنبال اون دختره گشت.دختره فهمید دیزار دنبالشه سریع ماشینشوترمز کرد و دیزار هم همین طور.دیزار سریع از ماشین پیاده شد و گفت:ببینم...تو کی هس...
دختره وسط حرف دیزار پرید و گفت:تو منو نمیشناسی؟
اون پارچه رو از صورتش برداشت و صورت او ظاهر شد.اون سحر بود
دیزار:تو...تو سحری؟
سحر:اوهوم:)
دیزار:یادش بخیر...اون روز که درباره کشتی حامل مرگ بود یادته؟
سحر:اخ گفتی خخخخ
دیزار:راستی؟
سحر:هوم؟
دیزار:تبریک میگم واسه...
سحر:واسه مسابقه؟
دیزار:اره...ولی من احمق باختم...
سحر:مهم نیست که تو ببازی و افسرده بگیری...مهم اینه که تو باید یاد بگیری و درس عبرت بگیری...این حرفو تایید کن...تا بعد:))
و سریع سوار ماشینش شد و گاز داد و رفت
دیزار:حرفت درسته سحر...حتما تایید میکنم:)

_________________________

«رکسی و هم گروهاش به جنگل شیطانی رفتن.جنگل شیطانی یکی از جنگل هاییس که فقط میلیون ها درخت شین استفاده میکنن.این درخت سمیه و برای جلوگیری از افراد دین های اسلامی و چندین دین های دیگه.فقط افراد های شیطانی در این جنگل زندگی میکنن.همسایه جنگل جنگل فیلیک هست.این قسمت قبل از این که گروه رکسانا به زندان قلمرو بیتاس بره الیسا و برادرش با رکسی دوست شدن ولی رکسی بعد از خارج شدن جنگل شیطانی و ورود به جنگل فیلیک جن های بیناوو به گروه رکسی حمله کردن و رکسی از الیسا خدافظی کرد و از جنگل شیطانی فرار کرد اما دیر شد و جن ها اونارو دست گیر کردن و به زندان بردن و چندین بار شلاق به اونا زدن بجز آنتونیو...الیسا و برادرش خیلی ترسیدن و فرار کردن...قوانین این جنگل دو تا داره فقط دو تا.اول:ورود به افراد مسلمان و غیره ممنوع است و دومی:فرار از این جنگل جرم است(وا؟؟0_0)»
تموم شد نظرررررررررررررررررررررررررررر:|

نوشته شده در تاریخ جمعه 7 آبان 1395    | توسط: ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI    |    |