سلام دوستان قسمت اولم رسید برین ادامه مطالب بخونید
توجه:اون ستاره های كه كنار كلمه گذاشتم واژه ها هستن و بعد تموم شدن پایینش دربارش نوشتم اینو گفتم بدونید

سر جلسه مجلس بران فیس*،جاشا به همراه دخترش،حامی سحر،دکتر اگمن و هم کاراش وتاشین،سکوتی برپا کردند.صورتاشون پر از اندوه بود.به دلیل شکست خوردن.از شکست خوردن بدشون میومدند؛جاشا نمیدوست چه کار کنه تا دشمناشونو نابود کنن و کشته بشن.جاشا،تنها آرزوش این بود که کره زمین مال خودش باشه و در اونجا،یه قصر زیبا درست کنه و به مردمان بیگانه رو آزار و اذیت کنه...اما...این آرزو بر آورده نشد که نشد!ناگهان در مجلس باز شد و باد تندی میومد و همه کاغذا با باد رهسپار شدند.جاشا ازجاش پاشد و با تعجب نگاه کرد...همه به بیرون مجلس نگاه کردند.دیدند یه فرد قوی و سیاه پوش بود که وارد مجلس شد.
حامی سحر از جاش بلند شد و به پدر ناتنیش گفت:این کیه پدر؟
جاشا:نمیدونم...و به فرد ناشناس گفت:آهای تو کی هستی و چرا به مجلس اومدی؟فقط اومدی مارو هلاکمون کنی؟نمیزارم از روی جنازم رد بشی گستاخ!
یک دفعه فرد صداشو بلند کرد:چی دارین میگین؟من شاه تاریکیم*!نمیدونستین؟
اونقدر صداش بلند بود که در مجلس بسته شد و همه مثل بز به شاه تاریکی نگاه کردند...باز سکوت در مجلس...جاشا سکوت رو شکست و گفت:تو...تو شاه تاریکی هستی؟من...من...
این دفعه صدای شاه تاریکی بیشتر شد:شما باور نکردین من شاه تاریکیم؟من یه دختری دارم به اسم نارنیا!
همه:چی؟؟؟
اگمن:نارنیا دختر تو عه؟محاله!من باور نمیکنم که تو دختر داری!
جاشا:داری دروغ میگی!اون که پدر و مادر واقعی داشت!...
حامی سحر:من فکرشو نمیکردم که ناری،دختر تو باشه...من قبول ندارم
شاه تاریكی كلافه شد و بانگ زد:خفه شید!
و باز سكوتی برپا كردند؛شاه تاریكی نفس عمیقی كشید و آرام گفت:از این حرفا بگذریم...من به كمك شما احتیاج دارم...من چند نفرو انتخاب میكنم؛چون باهاشون كار دارم...اول...
انگشت رو به سمت حامی سحر اشاره كرد و گفت:تو،حامی سحر
حامی سحر حیرت زده شد!هر دو چشاش گشاد شده بود!بعد انگشت رو به جاشا كرد:و تو جاشا...همین دو تا بسه...
بقیه كسانی كه انتخاب نشدند غوغا شد؛به همدیگه میگفتن چرا ما رو انتخاب نكردند...شاه تاریكی فریاد زد:ساكت!
همه خفه شدند.اگمن آب دهنش رو قورت داد و از ترس لرزید.شاه تاریكی گفت:همتون میگین چرا ما رو انتخاب نكردین؟جوابش معلومه...چون تو جز نقشه هام نبودید و به درد كمك كردن به من نمیخوره...فقط من،حامی سحر و جاشا...اینم از كلام من(رو به جاشا و حامی سحر)دنبال من بیاین...
جاشا رفت و حامی سحر تاشین رو بغل كرد و زیر لبش گفت:دوست دارم مادر...
و با همراه جاشا و شاه تاریكی رفت...

زنجیر داغ شیاطین قسمت اول

نكته:(دیگتول* اسم اصلی شهر ناشناختس كه حامی زندگی میكنه)

از دید راوی

در شهر دیگتول،چند كاغذ در همه خیابان ها و كوچه ها،به تنه درخت چسباندند تا مردم آن را بخواندند.اعلامیه بود.این اعلامیه،از زبان ملكه قصر،یعنی حامی سحر،نوشته شده بود.این اعلامیه به این گونه بود:
مردم دیگتول ها،زنده باد بر شما،سیگتالود!*عزیزان،من قرار است با پدرم و شاه تاریكی از این شهر بروم.یك نفر برای مسئولیت این قصر میخوام.فقط تا زمانی كه از این شهر رفتم.مردم عزیزان،توگتالوس*!سوگلاد*!

مردم نمی دانستند كه چه كسی برای مسئول قصر باشد.یك نفرجلو مردم ایستاد و گفت:خوب مردم پچ پچ ها رو بزارین برای بعد!میخوام صحبت كنم
مردم سكوت كردند و مرد سخن اش را شروع كرد:مردم،من میخوام مسئول قصر بشم،من وظیفه دارم این قصر رو محافظت كنم؛با استفاده از قدرت.میتونم از دستورات حامی سحر رو اطاعت كنم و عمل میكنم.این هم حرف من!
و مردم پچ پج را ادامه دادند.آن مرد به اسم آلان بیكول بود.او از شیگاگو بوده و دلیل رفتن از شیگاگو به دیگتول،درگیری شدید و هم دشمنی با برادرش یعنی ریچارد بیكول بود.او قرار است برای اولین بار مسئول حامی سحر شود.او میداند كه مردم كره زمین از حامی سحر،تنفر داشتند.او خوب میداند چه كار كند.با لبخند شیاطین،به سمت قصر رفت.قصری كه جنس آجر های كوچك و بزرگش،از سنگ سرخ بوده و داغ است.دستش را به روی سنگ سرخ گذاشت؛اما دستش سوخت و از دست برداشت.به دم در رفت اما سربازان شمشیر خود رابه سمت او دادن و گفتند:اجازه ورود قصر ندارید.اما آلان مردانه گفت:من برای مسئول شدن قصر اومدم،آیا ملكه ما هنوز نرفتن؟...

شهر سیگتول*،ساختمان رئیاست جمهوری

ریچارد كلافه،به برادر احمقش فكر میكرد.چرا كه از او متنفر است و حالش را بهم میزند.رو به پنجره ایستاد و به بیرون شهر نگاه كرد.برادرش قبل از درگیری شدن و هم دشمنی شدن او،قبلا رئیس جمهور این شهر بود و اما مردم راضی نبودند چون به مردم اهمیتی نداشت برای همین او عزل شد و ریچارد مجبور شد جای او را بگیرد یعنی رئیس جمهور جدید باشد.مشكل او با بردارش این بود كه آلان،به خوش گذرونی پرداخند-زمانی كه رئیس جمهور بود و قبل از این كه عزل شود-.او فهمید تعداد گدایان گرسنه و بی پول رو به افزایشه و برای همین آلان به مردم اهمیتی نداشت و برایش مهم نبود.مهم،خوش گذرونی بود.ریچارد به آلان گفت:مثل این كه بهت خوش میگزده؟هان؟
آلان حیرت زده شد و به ریچارد خیره شد.او عینك دودی دایره شكل با كت و شلوار سپید پوشیده بود.آلان احمقانه گفت:اوه!ریچا...
ریچاره بانگ زد:ریچارد و كوفت!ریچارد مرد!ریچارد گورشو گم كرد!چه بساتی درست كردی برای خودت.تاسلامتی رئیس جمهوری!تو فقط دوست داری مثل پادشاها تنبل باشی و خوش بگذرونی.میدونی چیه؛تو مخ نداری.یعنی كلا به فكر مردم نیستی.به فكر اقتصاد و سیاسی و این چیزا نیستی.تو مخ نداری!
آلان ارام گفت:ریچارد ریچارد ریلكس باش.من مخ دارم!به فكر مردم هستم...
-اشتباه میكنی.اشتباه!داری دروغ میگی!
ریچارد به برادرش تند میگفت
-چی میگی ریچارد؟من هیچ وقت با برادر كوچیكم دروغ نمیگم!من رئیس جمهور شدم كه شدم.تو كه رئیس جمهورنیستی كه هی دستور بدی!
-رئیس جمهور شدی،چون باید كشور رو اداره كنی؛نه واسه خوش گذرونی!
-من فقط كشور رو اداره كنم؟مگه بیكارم؟برو غیژ!
-پس واسه چی رئیس جمهور شدی؟فقط الكی برای انتخابات ثبت نام كردی؟مگه هنرمندی كه هر كاری كه دوست داری بكنی؟
آلان كلافه شد:بس كن ریچارد!برو جلو بوق بزن!زیادی زر مفت میزنی!تو برادری نیستی كه مهربون باشی!خیلی احمقی!تو كارم دخالتم نكن!!
-احمقم؟باشه!آلان تو باید بری!واسه این كه هیچ كاری نمیكنی!نمیدونی چند نفر به دفتر شكایت زنگ زدند؟همه گله داشتند!گله از تو!فقط تو!بیش ترشون گفتند به فقط اقتصاد نیست!به فكر ما نیست!اه...فكم درد گرفت از بس حرف زدم!
-به من چه كه گله داشتند!اصلا به من چه!اگه جای حامی سحر بودم،میرفتم همشونو میكشتم.به خصوص تو!
چی؟حامی سحر؟آلان گفت حامی سحر.ریچارد شوكه شد و هراسید.گفت:تو...تو الان گفتی حامی سحر...حامی سحر به من توجه نداره!اصلا نمیشناسه منو!فقط میاد با سحر چالش درست میكنند.اون وقت میگی همشونو میكشی؟به خصوص من؟هان؟آلان تو دیوونه ای به خدا.دیوونه ای!احمق پست!
آلان دیگه تحملی نداشت.صورتش از شدت عصبانی قرمز شده بود...بر سر او بانگ زد:
-احمق یا میبندی یا ببندمت؟!
و با یه چك به صورتش زد و گونه ریچارد در اثر كتك سرخ شد.ریچارد در درونش خشمی همچو آتش بود كه شلعه ور میشد اما در برون،كمی ناراحت بود.میخواست بزنتش اما این كارو نكرد.بعد گفت:برو گمشو!
و رفت.آلان بركناری شد و به جای او،ریچارد رئیس جمهور شد.الان شهر نسبتا آرام شده بود.مردم عادی زندگی میكردند.زندگی را بدون مشكل رو شروع كردند.مشكلشونو حل كردند تا زندگی را شروع كنند.ریچارد به یاد دعوا برادرش افتاد كه ناگهان صدایی شنید كه رشته افكارش را پاره كرد.
-رئیس جمهور!یه نامه دارید.
ریچارد آه اندوگین كشید و بود رینسون وارد اتاق رئیس شد.در دست راستش،یك پاكت نامه بود:رئیس،این نامه از طرف رئیس جمهور ایرانه.
ریچارد گفت:خوب برای چی؟
بود:باید  قرارداد ببندیم
-چرا؟
بود درگوشش چیزی گفت و س
-حاضر هستین رئیس؟
-خیلی خب،باشه میرم.
بود به ریچارد تشكر كرد و از اتاق خارچ شد.ریچارد آهی اندوهگین كرد و رفت خودش را آماده كند.

قصر حامی سحر.شهر دیگتول

-به به میبینم كه میخوای مسئول بشی آلان...از كدوم كشور اومدی؟
آلان با لحن مردانه آرام و ریلكس گفت:در شهر سیگتول ملكه...
-عجب...سیگتول شهر معمولیه...و حتی بدرد نخور...توش مردمان فاسد زندگی مبكنن نه؟
-بله ملكه...اگه به این شهر میاین...میفهمید كه چه شهر فاسد وآشغاله!
-خب،برین سر اصل مطلب...تو میتونی تو قصر بچرخی و هر دستوری كه بهت میدم به مردم بگو تا انجام بدن...
-یعنی مثل یه شاه دستور بدم...
آهی كشید و گفت:یه جورایی آره...
آلان در درونش به وجدان گفت:حامی سحر تنها دختریه كه ملكس...من ازش خوشم میاد!
وجدان:چی میگی؟حامی با مردا علاقه نداره!اینو بفهم!
-اینو بفهم كه حامی سحر با مردا خوبه...پس قراره باهاش ازدواج كنم اما قبلش باید برم...
-باید بری خواستگاری...بسه هنوز كه هنوزه سی سالته!هنوز سنی ازت گذشتها
-برو بابا اصن نخواستم اینو بهت بگم...
-به تو چه؟!
ناگهان سربازی پیش حامی اومد و در گوش حامی چیزی گفت
-ملكه،بهتره بریم...
-خوبه...من آمادم...ممنون.
سرباز به او خم شد و رفت.حامی سحر خودشو آماده كرد.در حال رفتن بود كه ایستاد و به آلان نگاهی نكرد اما با لبخند گفت:خوب...بهتره برم...مراقب همه چی باش...اگه مردم از دست شاكی بودند،اونارو به جهنم بفرس!
-البته از روش خودم میتونم این كارو بكنم!
آلان به سمتش اومد و حامی رو به آلان شد و گفت:خیلی خوبه!تو مرد خوبی هستی!آلان عزیز!
آلان یه زانو را روی زمین گذاشت و دست او را گرفت:ملكه سلامت برگردین...
اینو با لحنی مهربان و با لبخند گفت و دست او را بوسید.ایستاد تا خیره شود.حامی عرق دیدن آلان شد(فكر كنم ازش خوشش اومده3:« )هنوز آلان دست بوسیده حامی رو ول نكرده بود
حامی رفت و دست آلان رو رها كرد.آلان لبخند شیاطین زد و گفت:بهتره شروع كنم!هه...

ایران،شهر تهران
از دید ریچارد بیكول

وقتی امضا كردم جناب روحانی،رئیس جمهور ایران هم امضا میكرد،احساس خوبی داشتم؛این تنها كشوری بود كه به ما كمك میكرد.من این كشور را صلح میدونم.امضا كردنامون تموم شد و دفترو بستم به روحانی تحویل دادم.اون هم همین طور!دست رئیس جمهور رو گرفتم و تكان دادیم.همه شروع كردن به تشویق كردن.عكاسان هم عكس میگرفتن.حس خوبی داشتم.
سوار سفینه شدم.هنوز حسی كه داشتم از بین نمیرفت.سفینه پرواز كرد و به سمت كره جنگل رفت.ناگهان تكان بدی خورد
داد زدم:چی شده؟
بود گفت:نمیدونم...انگار اتفاقی داره میفته.
حیرت زده شدم:چی؟
یه نفر لباس سفینه رو پوشید و رفت بیرون سفینه تا ببینه كی روی سفینس؟
صدای بیسیم اومد:رئیس جمهور!ی-یه نفر روی سفینس!
دكمه رو زدم و گفتم:كی هست؟
-نمیدونم ولی بهمون میگه در خطر هستیم!
و رفتم تو فاز فكر...بعد تو بیسیم گفتم:فكر كنم سحر باشه نه؟
-بزار ازش بپرسم!
چند ثانیه بعد جواب داد:اره!لباس سفینه ای هم نپوشیده بهش گفت بیاد تو سفینه اشكالی نیست؟
-نه!میتونه بیاد.
اون فردی كه لباس سیفنه پوشید بود با یه دختر زیبا داخل سفینه شد.موهاش به حدی برق میزد.زنگ مو قهوه ای داشت.چهرش زیبا بود.ازش پرسیدم:چی شده اومدی سحر؟
میشناختمش اما سحر تعجب كرد چرا اسمشو بهش گفتم گفت:تو اسم منو میدونی؟
-م..اره.تو اخبار همه جا هستی.همش میگفت سحر سحر.راستی من ریچارد بیكول هستم رئیس جمهور شهر سیگتول.تو كجایی هستی؟
-از تهران.
رنگ چشم ابی رنگی داشت كه برق میزد.
-تو زبان منو میدونی؟
-اره سحر.من از تهران بدنیا اومدم....خوب برین سر اصل مطلب.چرا در خطریم؟
سحر فوری گفت:چون چند سفینه از حامی سحر اومده فكر كنم میخوان این سفینه رو نابود كنن!
-چی؟چرا آخه؟
سحر بد جور ترسیده بود:نمیدونم...الان دارن شلیك میكنن!
-چی؟!
صدای تِق تِق میومد.ناگهان دیوار سوراخ شد.من لغنتی دست سحرو گرفتم و رفتی اتاق راننده رفتیم.هر دو بیهوش بودن.دو نفرو گذاشتیم جای دیگه و هر دوتامون سوار شدیم و سحر سرعتو افزایش كرد.خیلی سریع به كره جنگل رفتیم كه چشم منو سحر به سیاهی...



«ـپایان قسمت اول


بنظر شما ریچارد و سحر مردند یا زنده؟

آنچه خواهید دید:
از دید راوی
ریچارد و سحر سرعتو زیاد كردن تا سفینه های  حامی سحر دور بشن اما فرود بدی اومدند.حامی سحر به موبیس با پدرش و شاه تاریكی به طور مخفیانه رفتن.در میان موبیس.سونیك و زیر گروه ها یعنی تیلز و ناكلز به پیش دوستان(یعنی شما ها)میرن و قصیه اتفاق یه سفینه رو به نارنیا،ویولت،شیرون و ونوس گفتن.ناگهان تایلز در یه دستگاه كه یه ویدیو زنده از دكتر جاك مین بود به هم تیمی و هر چهار نشون داد.دكتر جاك مین گفت كه سه نفر بیهوشن.نارینا استرس داشت كه اون سه نفر كی بودند؟

واژه های ستاره دار:

(Beran feisبران فیس:یه ساختمان 30 متری كه ده طبقه ایه و بزرگترین طبقه،طبقه سومه این طبقه مجلس وجود داره همه در جلسه ای مهم شركت میكنن.این ساختمان در شهر دیگتوله(
)Digtol)دیگتول:این همون شهر ناشناختس.این شهر قدرتمند در كشور سیوگتال هست
)Sigtol)سیگتول:این دومین شهره كه متوسطه در كشور سیوگتال
)Siogtal)سیوگتال

(یه نكته:شاید عجیب باشه و سوالتون اینه كه كره جنگل چیه؟كره جنگل كه شبیه كره زمینه ولی قاره هاش متفاوته.این كره جنگل سه قاره داره.مهم ترین قاره،قاره گینتول كه دو كشور بزرگ  كه هر دوتاشون سه شهر داره و یكی از كشور ها بنام سیوگتال كه سه شهر و شش شهرستان داره.مهم ترین شهر دیگتول و سیگتوله.یه شهر دیگه به اسم نیگینا كه زبان عجیبی كه تركیب زبان چینی و عربیه.دو شهر دیگه زبان عجیبی دارن كه نمیتونم بگم خخخخ)

نوشته شده در تاریخ جمعه 13 اسفند 1395    | توسط: ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI    |    |
نظرات()