اینم قسمت دوم برین بشوتید ادامه
شرمنده اگه چرت بود منو ببخشید

از دید راوی

صدای تلوزیون:یه خبر فوری به دستمون رسیده.در كره جنگل،شهر سیگتول یه سفینه كه ریچارد بیكول،رئیس جمهور ،در حالی كه به مقصد برسند،چند سفینه توسط ملكه شهر دیگتول،یعنی حامی سحر به طرف سفینه رئیس جمهور شلیك كرده و سفینه سقوط كرده و داغون شده.امداد گران در حال جست و جو اند.
سونیك حیرت زده شد و داد زد:ناكلر!ناكلز!شنیدی چی شد؟
از دور صدای ناكلز اومد:چی شده داداش؟
-یه سفینه رئیس جمهور شهر سیگتول سقوط كرده!
ناكلر در حالی صورتشو بشوره حیرت زده شد وشیر آبو بست از سرویس بهداشتی خارج شد،گفت:واقعا؟به چه دلیل؟
سونیك كه به تلوزیون نگاه كرد سرشو به طرف ناكلز كرد و گفت:چند سفینه كه حامی سحر دستور داده نابودش كنن.اونم سقوط كردو ...
و دستو باز كرد:پوم!
-اوه!داداش خیلی عجیبه!شاید همشون مردند
-نه بابا فكر كنم چند نفری توی زیر آوار زندن
-واقعا؟
ناگهان تیلز دوان دوان به خونه اومد و نفس نفس زنان گفت:هی!اخبارو شنیدی؟
سونیك:اره شنیدم.ناكی هم همین طور.
تایلز گفت:من فكر كردم فوتبال نگاه میكردین!تو راه بودم یه دفعه یه دكه روزنامه ای دیدم  كه نوشته بود"سقوط سفینه رئیس جمهور در اثر گلوله های ملكه دیگتول"بزرگ نوشته بود.
سونیك تأمل كرد و گفت:چطور برین پیش دوستامون این خبرو بگیم.حله؟
هر دو گفتند:حله!

داستان زنجیر داغ شیاطین قسمت دوم

حامی سحر عرق تماشا سفینه در حال سقوط بود(البته اشتباه فهمید كه سقوط میكنه)حامی سحر ریچارد به خوبی می شناخت.درست مثل كف دستش.سفینه بزرگ و غول پیكری بود كه توسط"هنری جانسون"ساخته شده بود.این سفینه به قدری قدرتمند بود كه بدنه های سفینه انعطاف ناپذیر بود.حامی سحر عرق دیدن خلقت هستی بود(اوه فكر كنم خوشش اومده الكی3:«).زهره،مریخ و حتی كره زمین رو دید.براش جالب بود.ناگهان جاشا گفت:داریم نزدیك میشیم دخترم!
در صورت جاشا لبخند او ظاهر شده بود.شاه تاریكی به فكر دخترش افتاد.همان نارنیا كه دختر او بود.ناگهان جشا به شاه تاریكی گفت:نكنه به فكر دخترك هستی؟هان؟
شاه تاریكی اعتراضانه گفت:دخترك؟چی میگی؟
جاشا ضایع شده بود گفت:هیچی باوا-__-
(یعنی جاشا ضایع شداااا(XD
یكی از سربازا به هر سه نفر گفت:ببخشید اگه بریم موبیس شاه اكرون میفهمه!چی كار كنیم؟
جاشا:به طور مخفیانه میریم
حامی سحر:چچوری پدر؟
جاشا:میفهمی دخترم!
حامی سحر تو فكر بود كه انگار جاشا چه فكری تو سرشه؟انگار نقشه ای توی كلشه!

موبیس

در موبیس هیچ خبری نبود.از جاشا،حامی سحر و شاه تاریكی خبری نبود.توی هوا گرم زمستون،سونیك و هم تیمی او به دوستان گفتند و باور كردند.در جای دیگر،نارنیا با ویولت،ونوس وشیرون در حال گفتگو بودند:
نارنیا:شیرون؟حال كاترین چطوره؟
شیرون:هیچی رفتم خونش دیدم حال بد بوده.بهش گفتم چت شده گفت دل درد دارم و اینا براش دارو خریدم.مثل همیشه دل درد داشت.
ونوس:آخه چرا باید اینطور باشه؟
شیرون:نمیدونم دیگه چی میشه كرد؟
ویولت:هی سونیك با ناكی و تایلز اومدن:|
هر سه تاشون نفس نفس زنان اومدند .سونیك گفت:بچه ها،خبرو شنیدین؟
نارنیا در حالی كه پوكر فیس بود گفت:چه خبری؟:|
سونیك فوری گفت:قضیه سفینه كه سقوط كرده.
شیرون هیجان گفت:آها اون سفینه كه توسط حامی سحر سقوط كرده رو میگی؟اره.
تایلز دستگاه كوچك شبیه به تبلت رو اورد و گفت:بچه ها دكتر جاك مین از طریق زنده تصویری ضبط میكنه بیاین.(همه اومدن و تایلز به جاك مین گفت)سلام دكتر.خبر جدیدی ندارین؟
دكتر جاك مین كه بنظر میرسه خستس گفت:سلام پسرم.من با امداد گران كمك كردیم در زیر آوار سفینه كسی زندس.دیده شده كه سه نفر بیهوشن.باید تشخیص بدم  اون سه نفر كی هستن.اگه سحر باشه من ناراحت میشم.
همه استرس گرفتن.نارنیا دستش یخ زده بود.میترسیدند كه یكی از سه نفر،سحر باشه.اگه باشه،دعا میكردند طوریش نباشه.
كم كم جاك مین بغض گرفت و گفت:سحر زیر آوار بیهوشه!طوریشم نیست...ولی...فكر نكنم مرده باشه.
شروع كرد به گریه كردن.سونیك خیلی ناامید شده بود.ناكلز دستشو روی شونه چپ سونیك گذاشت و گفت:نگران نباش.شاید زنده باشه.تایلز بغضش گرفته بود اما اثری از اشكش نبود.نارنیا گریش گرفت و ونوسو بغل كرد.هردو شیون و زاری كردند.دو نفر دیگه هم همین طور.جاك مین گفت:خوب...بهتره خاموشش كنم،منتظر خبر جدید باشید.
خاموش شد.دیگه هیچ صفحه ای دیده نشد.در یه خونه ای،صدای تلوزیون می اومد:اكنون خبری به دست من رسیده كه...امداد گران در زیر آوار سه نفر را پیدا كردند كه هر سه نفر آنها، بیهوش هستند.دیده شده كه آنها زنده هستند...
حتی جاك مین نگفته بود كه زنده هستن!...

بیمارستان*****

-یه دختر سیزده ساله كه بیهوش شده از كره زمین اومده تا كره جنگل.یه زخمی در  دست چپش داره.زندس ولی نشون میده كه سرش خورده به جایی.روی دستگاه تست كردم.هنوز حافظه درمغزش سر جاشه
-خون ریزی چیزی داره؟
فقط دست چپش خون ریزی متوسط داره.جمجمه سرش چای نشكسته اما سرش درد میكنه.
-ولی كمرش زخمی شده بود خون ریزی كمی داره.
پرستارا این حرفارو گفتن و سریع به یه اتاقی رسیدند.سحرو به سختی بلندش كردن و به روی تخت اتاق خواباند. دو نفر دیگه یعنی،ریچارد بیكول و بود رینسون رو به اتاق دیگه منتقل كردند.وضیعت ریچارد كمرش زخمی متوسطی داره و خون ریزی نسبتا شدید داره.بود رینسون فقط  نمیتونست نفس بكشه.مشكل نفس تنگی و ریه داشت.جاك مین به سحر نگاه كرد اما یه پرستار پرده را به روی جاك مین پنهان كرد و غصه خورد.تو دلش گفت:شرمنده دوستان،یادم رفت بگم زندن یا نه!
نمیدانم شاید نارنیا و سایر دوستان این خبرو شنیده باشند كه هر سه زنده هستن.شاید كاترین كه مدام تو خونه بود و روی تخت نشسته بود و سوپ جو میخورد این خبرو شنیده باشه.شاید اهالی مردم موبیس این خبرو شنیده باشند.شایدم نه.شایدم هیچكی خبرو نشنیدن.حتی توی تلوزیون اخبارو نمی بینند و بجاش،برنامه طنز دار یا فیلم میبینند.نمیدانم شاید حامی سحر این خبرو شنیده و عصبانی شده.خدا میداند كه چه اتفاقی میفته.
در همین حال،تلفن خونه نارنیا زنگ زد،نارینا تلفن رو برداشت.فكر كنم او را شناخته:
نارنیا گفت:الو؟
دكتر جاك مین در حالی كه روی صندلی نشسته و تكیه داده،گفت:سلام نارنیا،منم!پرفسور جاك مین.
-اوه!سلام.چی شده زنگ زدی؟
-میخواستم بگم هر سه نفرشون زندن.
نارنیا با هیجان گفت:چی؟یعنی سحر زندس؟
-اره دخترم!
ناگهان صدای بلند شادی نارنیا  در اومد و نزدیك بود گوش جاك مین پاره شود.گفت:یواش بابا خخخخ!
نارنیا در حالی كه ذوق زده بود گفت:خدا رو شكر چرا نگفتی بهمون؟
-یادم رفت...اوه ببخشید
-نه این حرف چیه؟من كه خوشحالـــم!
-خوب باشه شادی كردنتو بزار برای بعد یه چیز مهم تر میخوام بگم.
-اوه!چی هست دكتر؟
-حامی سحر با جاشا و شاه تاریكی به موبیس رفتن!
-هان؟چ-چیی؟پ-پدرم....پدرم؟
-چی؟پدرم كیه؟
-راستش...شاه تاریكی پدر منه ولی ازش بدم میاد.
-جدی؟خیلی عجیبه...راستشو بخوای حامی سحر قراره یه نقشه بكشه.
-خوب چه نقشه ای؟بگین دكتر؟
-حامی سحر باز نقشه ای کشیده...به اسم نقشه شیطانی!این نقشه جزمهم ترین نقشه هاست.این نقشه 5 عملیات داره:1.گلوله غول پیکر که خیلی کشنده و سمیه که قراره پس فردا اتفاق میوفته2.محاصره کردن و زندانی کردن مردمان سرزمین موبیس،تهران،نیوروک،موبیوس و...3.قطع کردن آنتن های تلوزیونی،اینترنتی و مکالمه و پیامک زدن و کلی رسانه ها4.پخش گاز سمی برای گلو گیاه و در نهایت 5.نابودی کروه زمین و موبیس و تمام مردمانی که قایم شدن...
-احمقانس دكتر.غلط كرده این كارو بكنه...البته طبق خبری که كه شما گفتین...تصمیم گرفتم  با شما بیام.
-خوبه
-اها!راستی دكتر...حال سحر چطوره؟
-خوبه فقط دست چپ و كمرش زخمی شده و خونریزیش متوسطه باید جلوی خونریزی رو گرفت.
-دلم میخواست سحرو خوب كنم.
-پرستارا اجازه نمیدن همچی كارو بكنی...فكر میكنن كار خطر ناكی میكنی
-حیف شد...ولی اشكالی نداره.ممنون كه بهم زنگ زدی دكتر
-خواهش دخترم..خدافظ!
-خدافظ
نارنیا تلفنو رو سر جاش گذاشت و دكتر  هم همین طور.

در بین حامی سحر و جاشا و شاه تاریكی در دفتر


-احمقانس....چطور هر سه زندن؟كاشكی مثل رب گوجه فرنگی له بشن.
-اروم باش دخترم...بازم میتونین شكستش بدیم.
-بلاخره كی نقشتو شروع میكنی حامی سحر...
-یه ماه دیگه شاه تاریكی....یه ماه دیگه...
-بنظرت آلان چیكار میكنه دخترم؟
- دستوراتی كه به مردم میدم به آلان میدم تا مردم متوجه بشن پدر.
-امیدوارم خرابكاری نكنه...
هیچكی نفهمید هر سه به موبیس اومدند.توی تلوزیون برنامه اخبار خبری مثل اومدن حامی سحر،جاشا و شاه تاریكی رو نگفته بود.هر سه كاری كردند كه بطور مخفیانه به دفتر برسن.نمیدونم چچوری.انگار رفتن موبیس به طور مخفیانه نامعلوم بود و كسی نفهمید چچوری به دفتر رسیدند.شاه تاریكی مثل یه احمق حرف میزد.نمیدانی چچوری؟شهر موبیس آروم بود وهیچ اتفاقی نیوفتاده بود.ماشین هارفت و آمد میكردند.مردم ها رفتو آمد...

در شهر دیگتول

آلان كار هایی كه حامی سحر گفته بود عمل میكرد.مردم كاری به كار آلان نداشتند.البته چند نفر بد و بیراه به آلان میكردند اعتراض كرده بودند،دستگیر كردند و گاهی مراسم اعدام و رفتن به جهنم رو برگذار میكردند و همه مردم شركت در مراسم میكردند.همه فكر میكردند مثل حامی سحر،كارای احمقانش میكرد.از قیافه احمقانش معلوم بود چه كارای میكند.سپاه حامی به طرز عجیبی قدرت مند شدند.همه چی عوض شد.ناگهان در خانه ای ساده منفجر شد و مردم داد و بیداد میكردند.آلان صدای مردم را شنید كه اتفاقی افتاد است...فهمید یه خانه منفجر شده.خیلی عصبانی شد...به حامی سحر پیام داد كه:"حامی سحر عزیز،یك خانه به طرز نا معلوم منفجر شده كه علتش را نمیدانم.حال چه كنیم؟"
آلان در حال تفكر بود...چرا باید این اتفاق بیوفتد؟.....

در بیمارستان سحر و بود بهوش اومدن اما ریچارد هنوز كه هنوزه بیهوشه....سحر چشماشو باز كرد...پرستار گفت:سلام...خونریزی بند اومده حالت چطوره؟
سحر آروم نشست وگفت:خوبم...ریچارد كجاست؟
-هنوز بیهوشه...
-باشه...ریچارد كجاست؟
-گفتم كه....بیهوشه....
-نه!باید ببینمش...
-نه!نمیشه
سحر گریه كرد و گفت:چرا؟چرا نمیزاری؟بزار ببینم....بزار....
نتونست ادامه بده...گریش گرفت....


پایان قمست دوم


بنظر شما سحر میتونه ریچارد رو ببینه یا نه؟

نوشته شده در تاریخ جمعه 13 اسفند 1395    | توسط: ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI    |    |
نظرات()