سلام دوستان!مرسی از نظرای شما و بگم خیلیاتون گفتین قسمت اول سیاسیه
اما دیگه قسمتای دیگه سیاسی وجود نیست
برین ادامه
راستی هیكاری به داسی ما پیوست

خشم آتش الین شلعه ور بود.الین دختر بیست ساله كه مجرد و مهربونه...اما وقتی یه چیزی رو عصبانی میكنن،خشمگین میشه.سحر فقط داشت گریه میكرد.مثل یه بچه.الین اعتراضانه گفت:باید چند دقیقه استراحت كنی...با این حال نمیتونی...
سحر حرف الین رو قطع كرد:من حالم خوبه میفهمی؟من باید ریچارد رو ببینم!
الین خیلی اعصابش بهم ریخته بود:بسه!من اجازه این كارو نمیكنم!
-چرا باور نمیكنی؟
الین جیغ زد:ساكت شو!
همه فهمیدند...از جیغ های خشمان الین...الین ترسید،سحر هم همین طور...الین آروم اما با خشم گفت:بفرما...اینم از این...اه!
الین خشمگین رفت اما سحر مثل یه بچه گریه میكرد.او میخواست ریچاردو ببینه اما...چاره ای نداشت.حس میكرد الین مثل حامی سحر میمونه(تشخیص داد كه خشمش شبیه حامی سحره).در اتاق بود رینسون كه تنگی نفس داشت،یه ماسك كه به كپسول اكسیژن وصل شده بود،زده بود.نفسش مثل یه انسانی بود كه توی فضای بسته بدجور نفس میكشید و قدرت نفس كشیدن رو ندارد.به هر حال باید سه روز  توی بیمارستان بمونه...اما ریچارد...اه فقط میتونم بگم حالش خوب نیست...زخم بدی داشت؛كمی عمیق بود و هنوز خونریزی بند نیومده بود.حق با الین بود.نمیتونه ریچارد رو ببینه و...
در دفتر حامی با جاشا و شاه تاریكی در حال گفتگو بود.نمیدانم تا چه حدی گفتگو احمقانه رو اتمام كند.در قصر،شاه مكسیمال در حال تماشا كردن بیرون بود.داشت به باغ قصرش خیره میشد.عرق دیدن گل رز شد.ناگهان یكی در زد.شاه گفت:كیه؟
-منم!دكتر جاك مین!
در باز شد و با خنده گفت:اوه سلام مكسیمال!حالت چطوره؟
-اوه جاك مین خوش اومدی به قصر!
باهم دیگه دست دادند و شاه گفت:من خوبم.وضعیتت چطوره؟
-بد نیست ولی یه خبر دارم.
-چه خبری؟
دكتر همچیرو گفت و شاه حیرت زده شد و گفت:چی؟واسه چی؟
-برات توضیح میدم تا  متوجه بشی مكسیمال...

داستان زنجیر داغ شیاطین قسمت سوم

قصر شاه مكسیمال تا حدی بزرگ بود كه چند نفر جا میشه.حیاط زیبایی بود و باغ عظیمی داشت.مثل یه بهشت در دنیا آخرت.در اتاق شاه دكتر جاك مین از سیر تا پیاز تعریف كرد:یادت میاد اگمن چه بلایی سر سونیك و همه اومده بود؟
-خوب...اره!
-حامی سحر داشت خاطرات اگمن رو میشینید كه:اگمن با ربات های پیشرفته بزرگ كه خودش ساخته بود،یه آزمایشی كرد كه بلاخره جواب داد.بعد سحر با سونیك و نارنیا میفهمنن كه اگمن با ربات پیشرفته به سمتشون حمله كردند.چهار نفرشون كه اسمشون یادم نیست نارنیا رو میشناسن.آخر سر،تمام الماسارو برداشتند...حامی وفتی شنید تصمیم گرفت با دشمن مایكی،راف،دانی و لئو هم صحبت شدند.
-چطور این رو میدونی؟
-یه رباتی ساختم كه جاسوسی میكنه و صدارو ضبط میكنه.
-خوب...بعدش؟
-وقتی نارنیا با سحر و لاك پشت های نینجا و استاد به سفینه حمله كردند حامی میخواست نارنیا رو طلسم كنه وقتی تصمیم گرفته بود سحر رو طلسم كنه بعد نارنیا رو.واسه همین سحر اتفاقی كه حامی با دشمن لاك پشت ها كه اسمشو یادم نیست گفته بود...با گلوله سیاه و قرمز میتونست سكتش كنه بعد طلسم كنه.این طلسمم كاری میكنه كه هم یار حامی سحر و تا آخر عمر باهاش میمونه ولی حامی موفق نشد.بعد دشمن لاك پشتا و حامی رو گرفتند و سحر و نارنیا رو نجات دادند...ببخشید پر حرفی كردما!
-نه!نگران نباش،من حوصلشو دارم.
-خلاصه بعد این اتفاقا،پدرش یعنی جاشا میفهمه و به موبیس و كره زمین حمله كردند.اما شكست خوردند و برگشتند...همین!
شاه مكسیمال در حال تفكر بود گفت:عجب!پس اینطوری شد.حالا نقشه شیطانی كی شروع میشه؟
-یه ماه دیگه...
-خیلی خوب...چای میخورین؟

پس از گفتگو كردن جاك مین و شاه مكسیمال،جاك مین در بیرون قصر بود.در این فكر بود كه:نمیدونم چه اتفاقی خواهد افتاد.باید صبر كنم...
مدتی بعد سحر مرخص شد و رفت.اما در این فكر بود كه میتونه ریچارد رو ببینه؟برگشت به یكی از پرستارا گفت.اما پرستار گفت:فعلا نمیشه به دیدنش بیایی چون پشت كمر ریچارد زخمی نسبتا عمیقی داره باید عمل كرد...متاسفم.سحر شوكه زد و گریه كرد،مثل همیشه.اشكش روی گونه ها جاری بود.رفت و یه جایی نشست.
بعد از شیون و زاری كردنش راهشو كشید.چند ماشین دیگه از محافظان كره جنگل بود.یه مرد گنده به سمت اومد و گفت:شما از كره زمین هستین؟
-بله...
-خواهش میكنم از كره ما خارج شید.لطفا...
سحر رفت و با قدرتش پرواز كرد.سرش به بالا بود و پایین رو نگاه كرد.چاره ای نداشت كه ریچارد رو ببینه...ده دقیقه بعد به مقصد رسید.جاك مین از دور سحر رو دید.دستی تكون داد و سحر متوجه شد.سحر با هر چه توان خودشو به جاك مین رسوند.جاك مین گفت:مخرص شدی؟
-اره...خبر تازه نداری؟
-حامی باجاشا و شاه تاریكی مخفیانه وارد موبیس شده و حامی سحر قصد داره نقشه رو اجرا كنه.
-چه نقشه ای؟
-(جاك مین نقشه شیطانی رو گفت و ادامه داد)این نقشه رو به ناری گفتم.
-جدی؟
-بله!بعد به قصر رسیدم و با شاه مكسیمال-پدر سالی اكران-صحبت كردم بعد گفت باید یه فكری میكنم براش...
-بعد چی شد؟
-مكسیمال گفت من به الیسا - مادر سالی اكران - میگم...
-خوب...حالا باید چی كار كنیم؟
-تو به مخفیگاه بیا یه كم استراحت كن بعد!...
-دكتر؟
-جانم دخترم؟
-شما ریچارد رو میشناسین؟
-جان؟ام ریچارد بیكول رو میگی؟اوه اره!میشناسمش...مگه چی شده؟
-اون كمرش زخم نسبتا عمیقی داره.دارن عملش میكنن...
-جدی؟....
-اره...هر دفته به یكی از پرستارا میگفتم برم پیشش ولی اجازه ندادن...
-چرا میخواستی بری پیش اون ریچارد؟
-آخه...
-خجالت نكش بگو!
-...بهتره بریم مخفیگاه...
-از دست تو...!
جاك مین و سحر با كمی خنده سوار تاكسی شدند.یه عده ای دكتر رو میشناسن،چون معروف بود...بعد از چند دقیقه ای به مخفیگاه رسیدند.جاك مین درو باز كرد به سمت آسانسور راه و كلمه رمز عبور رو نوشت(چون هم طبقه ای بری باید رمز عبور بنویسی تا دستگاه آسانسور بهتر بفهمن این رمز برای كدوم طبقس)آساسنور به طبقه هشتم رسید.سحر هم تمام رمز همه طبقه رو بلد بود.با این كه سخت بنظر میرسید اما موفق شد رمز رو درست بنویسه.وارد خمفیگاه شدند و جاك مین دوربین های مدار بسته رو چك كرد.سحر هم به اتاقش رسید و رو تخت ولو شد.جاك مین فهمید كه خبری از مخفیگاه نبوده و كار چك كردن رو تموم كرد.در این فكر بود كه:بیچاره سحر فكر كنم ازش خوشش اومده باشه...میدونم اینو بهم نگفت... .بعد در دلش دعا كرد تا ریچارد خوب شه.

بعد از یك روز سخت برای پرستار ها برای درمان زخم نسبتا عمیق ریچارد،گذشت...ریچارد بعد خوردن دارو و شربت،درازی كشید...یاد سحر افتاد...اون روزی كه كه حامی سحر میخواست سفینه رئیس جمهوررو نابود كنه.در این فكر بود كه:سحر كجاست؟باید ببینم ولی...با این زخم میتونم؟نه...چاره ای ندارم...اخه از كره زمین بود اما...
ریچارد پرستارو صدا زد و گفت:شما دختری به اسم سحر میشناسین؟
-بله ایشون مرخص شدند و به كره خودشون رفتند...
-چی؟چرا؟
-چرا نداره...قانون گفته هر كسی از كره زمین به كره ما بیاد اجازه ورود رو نداریم.راستی سحر وقتی مرخص شد میخواست شمارو ببینه اما اجازشو ندادیم و گفتیم داریم عمل میكنیم...
-واقعا؟...
-بله...خواهش میكنم مراقب زخمتون باشید.
هیچی نگفت.لال شده بود.چهرش عوض شده بود.خیلی نگران و دلتنگ بود.ریچارد كه فقط پیراهن ی در تن نبود و شلوار لی پوشیده بود.روی بدنش یه باند دور شكم بسته بود.كمی درد داشت.قلبش كمی شكست...در این فكر بود كه:ای كاش میرفتم پیش سحر...
جاك مین صدای شیون و زاری سحر در گوشش پیچید.فهمید چرا نتونست پیش ریچارد بیاد.جاك مین سرشو تكون داد و به كارش رسید.
ریچارد با هر بدبختی فرار كرد...قبل از فرار كردنش سحر قبل از رفتن یه كارت روی تخت ریچارد گذاشته بود و نوشته بود:«فرار كن و به كره ما بیا.من همیشه توی مخفیگاه جاك مینم.شماره تلفن همراه:....
سحر»
ریچارد كه همیشه به كره زمین میرسه به مخفیگاه جاك مین میره.تلفن همراه سحر رو از حفظ بود.تند میدوید و نفس میكشید.ناگهان نفسش بند اومده بود ایستاد و نفسی كشید و راهو ادامه داد.چند دقیقه بعد به مخفیگاه رسید.گوشی هوشمند رو در اورد و شماره رو نوشت و روی گوشش گذاشت...سحر خواب بود...تلفنش زنگ میخورد.با چشمای خوبالود به موبایلش نگاه كرد و متوجه زنگ موبایلش شد و برداشت و گفت:الو؟شما كی هستید؟
-سحر...من فرار كردم...الان به مخفیگاه جاك مین رسیدم.
-شما؟
-ریچارد،ریچارد بیكول!
چشمای سحر درشت شد و گفت:ری-ریچارد؟تویی؟

حامی سحر قبل از شروع اجرای نقشه كه یه ماه دیگه اجرا میشه فكر كرد كه فقط با این قدرت میتونه دنیا رو نابود كنه؟جواب منفی بود.یك دفعه جرقه ای زد و فهمید.میخواد چهار نفر به عنوان قدرت هسته ای میتونه قدرتو بگیره.اما چچوری؟جاشا و شاه تاریكی  كه گرم صحبت هاشون بود،حامی سحر نمیتونست طعم گفتگو دو نفر رو بچشه.با خشم كه چشمان آتشین به اتاقش رفت و كمی استراحت كرد.

سحر تند و سریع به جاك مین گفت و با قدرتش نامرئی شد و با سرعت پیش از حد خودشو رسوند.مرئی شد و به ریچارد نگاه كرد.ریچارد رو به سحر شد و لبخند زد.سحر با كلی ذوقی كه داشت بدون این كه فكر كنه سریع در آغوش گرفت.با گریه گفت:ریچارد!
ریچارد با لبخند گفت:اوه سحر میدونستم كه توی مخفیگاه هستی.حالا چرا بغلم كردی؟
-همین...طوری...
سرشو بالا اورد به ریچارد خیره شد.سحر گفت:خوشحالم كه اومدی!من فكر میكردم نمیومدی!
-منم خوشحالم كه حالت خوبه!
-من خیلی گریه كردم !خیلی...
-حالا من اینجام تا بتونم باهاتون كمك كنم.
-خیلی مهربونی ریچارد...
-سحر...
كمی صورت به هم نزدیك شدند.هر دو عرق دیدن صورتاشون شدند.ناگهان جاك مین از پنجره از دور بانگ زد:آهایی بیاین تو سرده هوا!
-بله!
سجر و ریچارد این حرف رو گفتند و رفتنتد.هنوز دست سحر تو دست ریچارد بود و ول نمیكرد.

دنیلا مولر توی بیمارستان بستری شده بود.بخاطر تصادف.هیكاری رانندگی میكرد و كناریش دنی نشسته بود.ناگهان یه ماشین به سمتت راست زد(دقیقا خورد به دنی مولر).دنی بیهوش و زخمی بود ولی هیكاری زنده بود.مشینی كه به سمت راست ماشین زد زودی به یه خیابون دیگه رفت.حالا،هیكاری نشسته بود و كلافه و نگران.دنی بیچاره دست راستش شكسته بود و یه تیگه شیشه شكسته توی ژای راستش فرو رفته بودونه خیلی.ناگهان پرستار گفت:خانم آیو؟
-بله؟
-یه نفر باهاتون كار داره.
-كیه؟
-نمیدونم بهم نگفت ولی به شما گفت بیاین پیشش
هیكاری كلافه آهی كشید و به راه افتاد.نمیدوست كی بود.شاید یكی از دوستاش میخواد یه چیز مهم بهش بگه یا شایدم یه ناشناسی كه میخواد باهاش صحبت كنه؛در گیر این دو تا شد.یا دوست یا ناشناس.یه دفعه با پرستار برخورد كرد و تنها كاری كه باید بكنه عذر خواهیه.عذر خواهی كرد و به راهش ادامه داد.چشمای یاقوتی سرخابیش به یه فرد ناشناس خورد.لعنتی یه ناشناس!قیافه سرد و وحشتناكی داشت.روی گونه چپش چنگ خورده و چشم راستش زخمی شده و با چشم بند یه چشمی پنهان كرده بود.مردی قوی هیكل و درشت ،دندون های تیز برای شكار خودش؛حدسش درست بود!اون گرگ بود.قیافه اون به طرزی وحشیه كه انگار میخواد به او بانگ بزنه و با كتك زدنش،اونو نوش جانش میكرد.ولی عصبانی نبود.كمی منتظر موند تا یكی ظاهر شد.بله همون دختره بود!
هیكاری با صورت معمولی و جدی به فرد ناشناس رسید.مرد درشت و قوی هیكل،با صورت كمی كلافه به دختر نگاه كرد.هیكاری در دلش گفت:قیافه خفن و خشنی داره.حس میكنم میخواد سرمو از بدنم جدا كنه!بعد گفت:تو كی هستی؟
مرد درشت هیكل گفت:بلاخره پیدات كردم.
-اولا جواب سوالمو ندادی.دوما یعنی چی"بلاخره پیدات كردم"؟منظورت چیه؟
-نمی خوام بدونی من كیم!درضمن منتظر تو بودم.
-یعنی چی؟
مرد مردكش نازك شد و داد زد:
-اونش به تو ربطی نداره!
دست هیكاری روسفت گرفت هیكاری جیغ زد و كشون كشون هیكاری رو برد!هیكاری داد زد:احمق!دستمو ول كن!دستمو...
مرد هیكاری رو بغل كرد و دستشو جلوی دهن هیكاری گرفت و گفت:بهتره فكتو ببندی و زرم نزی!احمق!
مرد احمق درشت هیكل،به هم كف رسید.ناگهان زرو،جلو راه  او رو گرفت.بانگ زد:اون هیكاری رو ول كن عوضی!
-ساكت شو احمق!
وهیكاری رو ول كرد.زرو داد زد:فرار كن هیكاری!
هیكاری بدون این كه فكر كنه پا به فرار گذاشت.احمق نزدیك بود دستشو بشكنه!كلافه بود و خیلی ترسیده بود.باید چی كار میكرد؟چاره ای نداشت!فقط فرار...بعد به پارك**** ایستاد.خم شد و دستشو روی زانو های گذاشن و نفس میكشید.خسته و كلافه بود.الان زرو چه كار میكنه؟بلند شد و با یه نفس عمیق،روی صندلی نشست.از دور دختری میدید كه خیلی براش آشنا بود.موی قهره ای.رنگ صورتش قرمز پر رنگ.چشم آبی رنگ.نكنه سحر باشه!بلند شد و به دختر خیره شد.كمی جلو رفت.بعد دوید تا به دختر برسه.دختر رو به دختری كه برایش آشنا بود خیره شد.حیرت زده شد و گفت:هیكاری؟
هیكاری هم حیرت زده شد!اون،سحر بود؟ناگهان مرد احمق درشت هیكل،با همان قیافه خشنش،پرشی زد و هیكاری رو گرفت و هر دو غلتیدند.بعد هیكاری رو زمین،و مرد درشت هیكل روی هیكاری.چشم چپش و مردكش نازك شد و بانگ زد:یا میای،یا با كتك میفرسمت اونجا؟
-ولم كن!
-اول جواب سوالمو-
-خیلی خوب!خیلی خوب!...
هیچی نگفت.این دختر - كه سحر بود - كلافه شد و به مرد درشت هیكل خیره شد؛سپس چشماشو بست.ابرو ها در هم كشیده بود و به زور داشت فكر میكرد كه این مرد كیه و از كجا اومده؟بعد باز كرد.فهمید!دوید و با یه گلولع نیلی به سمتش پرت كرد.گلوله ای كه به چشم راستش خورد دادی كشید و روی زمین افتاد.سحر دست هیكاری رو گرفت و برد.مرد درشت هیكل درد چشمش خیلی زیاد بود.نمیتونست كنترلش كنه.سحر و هیكاری دوان دوان و نفس زنان به كوچه ای رسیدند وهیكاری به دیوار برخورد شد.سحر به دیوار تكیه داد و روی زمین نشست.هیكاری گفت:سحر!ممنونم نجاتم دادی!ولی...تو اون مردو میشناسی؟
-نه ولی مشخصات تو ذهنم فهمیدم...
-میشه بگی اون احمق كی بود؟
-سم رینسون 34 توی سازمان بی.اس.جی. كار میكنه این سازمانم سازمان امنیته اما این سازمانی كه بهت میگم الكیه...
-چرا؟
-چون فقط بی خودی میان یه نفر رو پیدا كنن و اونو بكشن و خون این فرد رو به رئیس میدن و توی كیسه میریزن.البته شكنجشونم میدن!...
-اوه خدای من!زرو!
-زرو؟مگه چیش-
-زرو كه با هیكل درشت دعوا میكرد...حالاووواون كجاست؟
سحر هم تو شوك بود...یعنی زرو غیبش زده بود؟...سم رینسون زرو بی چاره و زخمی توی صندقچه انداخت و بست سپس سوار ماشینش شد و رفت...


پایان قسمت سوم

آیا هیكاری میتونه زرو رو پیدا كنه؟

آنچه خواهید دید:آنجلا،نارنیا،شیرون و ویولت بعنوان قدرت اصلی حامی سحر انتخاب میشه وبه مدت پنچ روز قدرتشون ریشه ریشه جدا میشه.وقتی این خبرو كه جاك مین شنید،به سحر گفت و سحر ناراحت كلافه به فكر فرو رفت.چیزی به پایان ماه فوریه نموده بود كه حامی كارشو شروع كرد.اون فقط تونست موبیس،كره زمین و كره جنگل به هدفش بزنه...

مهمان بعدی:ركسانا

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 اسفند 1395    | توسط: ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI    |    |
نظرات()